ديوار سيوند و جام جهان نما

 

اسماعيل نوری علا                               بازگشت به صفحه اول

 

    آيا هيچ به اين واژه ی کوچک «سد»، و رگ و ريشه ی مفهومی آن در زبان و زمان و مکان، انديشيده ايد؟ «سد کردن» يعنی بستن، ميان دو چيز ـ به کمک مانعی ـ فاصله انداختن، راه عبور را گرفتن، مجرائی را منقبض کردن. و دو واژه ی ديگر عربی «انسداد» و «مسدود» هم از همين بنياد مفهومی می آيند و کار کردشان هم بر همگان آشکار است. اما، در عين حال، «سد کردن» از جمله مفردات زبانی است که، چه در ذهن و چه در عين، می تواند دارای بارهای دوگانه ی مثبت و منفی باشد. و اين ارزش گذاری همواره به نوع دليلی که «فاصله اندازی» با خود دارد بر می گردد. اگر فاصله انداختن کاری لازم و مفيد باشد آن را مثبت ارزيابی می کنيم و اگر مضر و خطرناک و مشکل آفرين باشد به آن نمره ی منفی می دهيم.

    مثلاً، در ادبيات ما، حائل سازی و حجاب افکنی  ميان عاشق و معشوق مذموم است، حتی اگر آن حائل وجود خود عاشق باشد؛ حافظ به خويشتن است که می گويد: «تو خود حجاب خودی، حافظ، از ميان بر خيز!» اما همين حافظ گاه قصد ايجاد «راه بندان» می کند تا دمی از «راهزنی» معشوقه بياسايد، هرچند که اغلب موفق نمی شود: «گفتم که بر خيالت، راه نظر ببندم / گفتا که شبرو است او، از راه ديگر آيد.» و «راه بستن» و «سد ساختن» هم، در همه ی اشکال خود، فوت و فنی دارد و کاری تخصصی محسوب می شود. حافظ فيلسوفانه می گويد: «مهندس فلکی، راه دير شش جهتی / چنان ببست که ره نيست زير دام مغاک» و اين کار را نه تنها مهندس فلکی که يک تار موی يار هم می تواند انجام دهد: «زلفت هزار دل به يکی تار مو ببست / راه هزار چاره گر از چارسو ببست.»

    باری، هر ديواری «سد» ی است و همين کارکرد فاصله انداز را بر عهده دارد. ديوار خانه از يکسو فضاهای درون و بيرون را بوجود می آورد و، از سوی ديگر، بين اين دو فضا فاصله می اندازد و نوعی «حريم» ايجاد می کند. شايد مشهور ترين ديوار تاريخ اسلام «سد سکندر» باشد. مسلمانان، چون از چار ديواری جزيره العرب پا بيرون نهادند، با جهانی فراخ و سراسر عجايب روبرو شدند با تأسيساتی که کارکردشان با ذهن بيابان آشنای آنان نمی خواند. پس، برای هريک اسمی و داستانی ساختند. «سد سکندر» هم شد نام اسلامی «ديوار چين» که کسی جز اسکندر افسانه ای نمی توانست سازنده ی آن باشد. يعنی، مطابق افسانه های دوران اسلامی، او که برای جستن آب حيات به خطه ی تاريک سرزمين «يأجوج و مأجوج» رفته بود، برای جلوگيری از نفوذ آنان به سرزمين های اسلامی، ديواری بلند ساخت که «سد سکندر» ناميده شد و هيچ يأجوجی نمی توانست از آن بگذرد. بهمين ترتيب، هر چيز نفوذناپذير ديگر هم به سد سکندر تشبيه می شده است. وحشی بافقی می گويد: «در حريم حرمتت، از سد حفظ ايزدی / راه يأجوج حوادث تا ابد مسدود باد.» هر چند که در شعرهای مداحانه و عاشقانه، که عنصر اصلی آن «غلو کردن» بوده است، سد سکندر هم جلوگير چيزی نمی توانسته باشد، چنانکه، سعدی شيراز می گويد: «پرده چه باشد میان عاشق و معشوق / سد سکندر نه مانع ست و نه حائل.»

    سد و انسداد و مسدود کردن کارکردی خلاف راه و حرکت دارند و، طبعاً، خوبی و بدی شان را هم ماهيت راه و حرکتی که بوسيله آنان متوقف می شود معين می سازد. مثلاً، آب عنصری جاری شونده است؛ اما، در گذشته، در سر راه آب هائی که ايجاد خطری می کردند سدی می ساختند يا می بستند. يعنی سد سازی نوعی سيل گير سازی بود و «مهندسين زمينی» با محاسبات طولانی می تواستند در سر راه سيل آب هائی که برای مناطق مسکونی و کشاورزی و صنعتی خطری ايجاد می کردند سد ببندند. و همين مسئله در عالم تشبيهات شعری هم راه پيدا کرده بود ـ چنانکه حافظ می گويد: «جام می، سد ِ ره ِ تنگدلی ست / منه از دست، که سیل غمت از جا ببرد.»

    نيز، آب را، که در گوهر خود مايه ی زندگی و آبادانی هم هست،  می توان با سد بستن، يا ـ به تعبير آل بويه ای آن ـ ايجاد «بند کردن»، بصورتی مفيد و کار آمد نيز مورد استفاده قرار داد. بخصوص در سرزمين هائی که آب متاعی ناياب است و برای بدست آوردنش بايد کاريزها و قنات ها و چاه های عميق زد، سد سازی می تواند عامل مهمی برای رونق آبادانی ها باشد.

    اين همه را گفتم تا بتوانم بگويم که ارزش گذاری بر يک «سد ـ ديوار ـ حجاب ـ حائل» نخست پس از وارسی سود و زيان های آن ممکن است و، ديگر اينکه، پيش بينی ِ نتيجه ی اين وارسی ممکن نيست مگر بمدد داشتن آگاهی نسبت به «ارزش» های موجود در ذهن وارسی کننده. يعنی، ارزيابی و وارسی ارزش ها، مثل همه ی عرصه ها، در اين مورد هم اموری ذهنی اند که از فرد تا فرد و از جهان بينی تا جهان بينی و از معتقدات تا معتقدات تنوع و تغيير پيدا می کنند. هر کس جدولی از ارزش ها را در ذهن خود دارد که در آن امور از اولويت های متفاوتی برخوردارند و معيارها اغلب، در عکس جهت يکديگر، در آنها چيده شده اند. همچنين برخی معيارها ملموس و بلافاصله اند، همچون آبرسانی به کشاورزان بمدد يک سد، و برخی ذهنی و محتاج توضيح اند، همچون اهميت حفظ ميراث مادی و معنوی فرهنگی جامعه بعنوان جام جهان نمائی که يک ملت گذشته و حال و آينده ی خود را در آن می بيند و تنومند و پايدار می شود. و دشوارتر کار اثبات اين نکته است که اهميت اين دومی اغلب بر آن ديگری فزونی و برتری دارد.

در اين راستا است که بايد نشان داد چگونه ممکن است که بسياری از معيارهای ذهنی و تجريدی با اهميت تر از معيارهای ملموس و عينی باشند؛ آن هم در برخورد با کسانی که عکس مار می کشند و برای «کشاورزان بينوا» اشک تمساح می ريزند. با اين همه، طبيعت ذهن بشر آنگونه است که همان معيارهای ذهنی می توانند، بمدد آگاهی و آشنائی او با صورت مسئله، بر معيارهای ذهنی اولويت يابند. ذکر چند نمونه ی فرضی و واقعی در اين مورد می تواند مسئله را  روشن تر کند. مثلاً، فرض کنيد که به مردم خبر می دهند که «دولت قصد دارد، برای رساندن آب آشاميدنی و کشاورزی به مردم ساکن در اطراف شهر مشهد، سدی را بر رودخانه ای فرضی تأسيس کند که درياچه آن به حرم امام رضا نزديک است، قبرهای اطراف حرم را زير آب می برد و ممکن است که در بلند مدت به اساس ساختمانی حرم هم لطمات بسياری وارد کند.» در اين صورت بلافاصله در همه جای ايران بحث در می گيرد و احتمالا، به خواست رهبران مذهبی جامعه، شورش های گوناگونی بپا می شود. در اينجا علت اول خبر شدن مردم است از موضوع و سپس تشريح و تبليغ اهميت قضيه از جانب آدميان صاحب منافع مادی يا معنوی و يا هر دو.

مورد ديگر، که واقعی است، به تجربه وهابی ها در عربستان سعودی بر می گردد. يکی از اعتقادات فرقه مسلمانان وهابی، که چندين دهه ای قبل به کمک انگليس ها به قدرت و سلطنت شبه جزيره رسيدند، آن بوده است که قبر اشخاص نبايد «صورت» و ظاهر مشخص داشته باشد. همين يکی دو ماه پيش شاهد مرگ پادشاه عربستان و نحوه ی به خاکسپاری او بوديم. سوراخی در زمين می کنند و پيکر درگذشته را در آن می نهند و برويش خاک می ريزند. همين. و چون وهابی ها در شبه جزيره به قدرت رسيدند يکی از اولين کارهاشان از بين بردن صورت قبرها بود. با يک نمونه اش زوار شيعه ايرانی خوب آشنا هستند. جائی در مدينه النی هست بنام «قبرستان بقيع» که در آن از عثمان خليفه سوم گرفته تا زنان پيغمبر و زنان علی بن ابيطالب و نيز چهار امام شيعه (امام حسن، امام زين العابدين، امام باقر و امام جعفر صادق) در آن دفن هستند. و تصور کنيد که، تا پيش از آمدن وهابی ها، در اين قبرستان چند تا گنبد و بارگاه و ضريح وجود داشته است. وهابی ها اين قبرستان را با خاک يکسان کردند و امروزه، حاجيان ايرانی، به بقيع که می رسند ديگر اختيار از دست می دهند و بر سر مزار چهار امام و ساير مقدسين شان به شيون می پردازند و به غش و ضعف دچار می شوند و بر مظلوميت امامانی که هر کدامشان می توانست صاحب يک «بارگاه رضوی» باشد اشگ می ريزند. اما روزی که وهابی ها دست به اين ويرانگری زدند امکان خبر رسانی نبود و در ايران هم، که تنها کشور شیعه ی جهان محسوب می شد، اراده ای برای اعتراض وجود نداشت.

اما، در آن سوی خيابانی که قبرستان بقيع در آن واقع است، آرامگاه پيامبر اسلام و دو خليفه اول (ابوبکر و عمر) و بسياری از صحابه و انصار قرار دارد. وهابی ها قصد خراب کردن آنجا را هم داشتند که يکباره عالم اسلام سنی مذهب بپا خاست و کشور مصر به دولت سعودی اعلام جنگ داد و وهابی ها هم چون ديدند که سمبه پر زور است، پا پس کشيدند. در واقع، آنچه مسلمانان را در برابر وهابی ها و در دفاع از «حرم نبوی» به طغيان واداشت وجود خبر رسانی و اراده لازم برای توضيح جدول ارزش هائی بود که در آن حفظ حرمت آرامگاه پيامبر اسلام اولويت داشت، حال آنکه در مورد آرامگاه چهار امام شيعه و هفت هشت همسر پيامبر و سومين خليفه اسلام از اين پيش فرض ها خبری نبود.

برای سومين نمونه به کشور خودمان برگرديم. در هفتم شهريور ماه امسال، آقای سيد حسين مرعشي، رئيس سابق سازمان ميراث فرهنگي و گردشگری کشور در مورد موضع سازمان تابعه خود نسبت به احداث سد سيوند چنين گفته است: «تمدن در ايران نه هزار سال جريان داشته و تمدن‌‏هاي جديد بر روي تمدن‌‏هاي قديمي بنا مي‌‏شدند. در نتيجه نمي‌‏توان سدسازي را، كه لازمه تمدن امروز و فرداي ايران است، فداي وجود و حفظ آثار تاريخي و باستاني كرد...  سازمان ميراث فرهنگي از ابتدا با احداث سد سيوند هيچ‌‏گونه مخالفتي نداشته و از آبگيري سد جلوگيري به عمل نخواهد آورد.» و، همزمان با ايشان، آقای جلال جامعي، نماينده وزارت نيرو و مجري پروژه ساخت سد سيوند، اظهار داشته است که: «امكان هر گونه تعويق در آبگيري سد سيوند منتفي است... با توجه به تعهدات سازمان آب منطقه اي فارس و وزارت نيرو در مورد اتمام پروژه سد تا پايان سال هشتاد و چهار ، به هيچ وجه امكان عقب انداختن زمان آب گيري سد وجود ندارد... ما به كشاورزان قول داده ايم که، پس از شخم زمين هاي كشاورزي، آب محصولاتشان را تامين كنيم؛ و ما هم براي آبگيري سد سيوند دوازدهم بهمن ماه، مصادف با آغاز دهه مبارك فجر، را انتخاب كرديم. اين روز از يك سو روز فرخنده اي است و، از سوي ديگر، بارش برف و باران زمستاني كمك مي كند تا اواخر اسفند آب درياچه سد سيوند تا حد مطلوب پر شود.» همانطور که می بينيد، در اين سخنان، به عمد يا به يقين، اين نکته نهفته است که برای آقايان مرعشی و جامعی اولويت با پروژه های عمرانی است و هيچ چيز نبايد «سد راه» اين پروژه ها شود.

پرسش اين است که از همه ی اين موارد فرضی و واقعی ما چه درسی می گيريم؟ آيا ما نبايد، در مورد سد سيوند و دشت پاسارگاد هم، همه ی کوشش خود را مصروف خبر رسانی از يکسو، و تحليل جدول ارزش های ملی خودمان، از سوی ديگر، کنيم؟ آيا چاره ای جز اين وجود دارد که به همگان خبر دهيم سدی که آقايان ساخته اند، يا با ساختن آن مخالفتی نکرده اند، آب رودخانه ای را به درياچه بدل می کند که قرن هاست از شهر باستانی پاسارگاد، نخستين پايتخت هخامنشی و از کنار مدفن کورش بزرگ، پدر حقوق بشر، گذشته و به آبادانی آن کمک کرده است و اکنون می رود تا همه ارزش های معنوی و فرهنگی خفته در آن خاک را يکجا ببلعد و ويران کند؟

آيا نبايد سهل انگاری ها و عمدها را توضيح داد؟ آيا نبايد بياد همگان آورد که هرچند آقای مرعشی، از ديدگاه يک انسان اهل توسعه اقتصادی، و آقای جامعی، از ديدگاه يک سدساز و آبرسان حرفه ای، سخن می گويند، اما اين نکته هم روشن و آشکار است که در سه دهه اخير آنچه برای حکومت اسلامی واجد ارزش و اهميت و اولويت نبوده آثار باستانی و تاريخی پيش از اسلام ايران بوده است؟ آيا نبايد يک پله بالاتر گرفت و گفت که حکومت اسلامی در ايران, هم از آغاز، با اين آثار بعنوان «مظاهر کفر و استکبار» برخورد کرده و، به شيوه ی وهابی ها، با بولدوزر سراغ تخت جمشيد رفته تا آن را بعنوان مظهری «غير اسلامی و طاغوتی» ويران کند؟ و، در اين مورد اخير، تنها آگاه شدن و اقدام شجاعانه ی مردم منطقه موجب شده است که تخت جمشيد دچار سرنوشت مجسمه های بودا در دست طالبان افغانستان نشود؟

در عين حال، در اين سه دهه چه بسيار آثار باستانی گوناگون که تخريب و ويران گشته و بدست آب سپرده شده اند و صدای کسی هم در نيامده است. چرا؟ چون کسی به خبر رسانی و تشريح وضعيت اقدام نکرده است و رسانه های گروهی هم به آسانی از کنار آن گذشته اند و نتوانسته اند به آن ـ همچون يک «امر ملی» ـ پوششی در خور بدهند.

اما تجربه ی همين چند ماه گذشته به همه ما نشان داده است که داستان پاسارگاد می تواند داستانی معادل ماجرای «مسجد النبی» در عربستان باشد. در اينجا کسانی که، همچون وهابی های عربستان سعودی، از قبر همسران و رهبران و مردمان ايرانيان پيش از اسلام نگذشته اند و کسی هم خبر نشده تا جلويشان بايستد اکنون به «مسجد النبی» ايرانيان رسيده اند. درست است که آرامگاه کوروش مثل مسجد النبی جائی نيست که مصری پيدا شود و به آنان که عزم ويران کردنش را دارند اخطار جنگی بدهد؛ اما سرمايه ی اعتراض کنونی ما آبروی خود کورش بزرگ  است در جامعه بشری و بيدار شدن تدريجی وجدان های آزاده در سراسر جهان و نيز سازمان های مسئول بين المللی.

به همين دليل هم هست که امروزه هرکس که خود را ايرانی می داند و هويت خويش را نه تنها در اسلام که در کل تاريخ آن سرزمين جستجو می کند، و می داند که بی آن پشتوانه تاريخی نمی تواند در جهان امروز ادعای داشتن تمدن و فرهنگی غنی و سربلند داشته باشد ، سری در ميان سرها بلند کند، و شواهدی برای اثبات اين مدعا ارائه دهد، وظيفه مند است که به آگاه سازی هموطنان ديگر خود برخيزد و اهميت های مثبت و منفی داشتن و نداشتن پاسارگاد را، آن هم نه بعنوان پايتخت يک پادشاه، که بعنوان «مکه» ای کهنسال، که در آن انديشه ی آزادی و رهائی انسان و صاحب حق بودن او پخته شده، به آنان گوشزد کند. براستی چرا آرامگاه کورش نبايد «زيارتگاه» اصلی ايرانيان باشد؟ ايرانيان در سراسر تاريخ پيش از اسلام خود جز بر خدائی که نمی توان او را با چشم سر، يا بقول فردوسی بزرگ، با «دو بيننده»، ديد نيايش نکرده اند. نه امامزاده داشته اند و نه زيارتگاهی مملو از اهل قبور. اما آرامگاه کورش را حفظ و حراست کرده اند، برای نابود نشدن اش به آن نام «قبر مادر سليمان» داده اند، دشت اش را «مشهد مادر سليمان» خوانده اند تا هم محترم باشد و هم امامزاده نباشد. ما اگر فرزندان چنين آدميانی هستيم بايد قبول کنيم که اکنون اين وظيفه بر ما محول شده است تا به همگان بگوئيم که: «پاسارگاد زادگاه و آرامگاه انسانی يگاه است. اين انسان بزرگ نه از آسمان به زمين که از زمين بر آسمان برکشيده شده است؛ چرا که او هرگز ادعا نکرده که با خدا و عالم غيب ارتباط دارد، بلکه اين عالم غيب است که ـ هم در تورات و هم در قرآن ـ از او بعنوان شبان و مسيح خدا ياد کرده است. و آيا اين قداست واقعی تر و پذيرفتنی تر نيست؟»

کاتوليک ها دارای سنتی کهن هستند که بر اساس آن برخی از اشخاص را که به مردم خدمت کرده اند بعنوان قديس «انتخاب می کنند». همين چندی پيش بود که «مادر ترزا» بعنوان يک قديس شناخته شد و اکنون هم صحبت از آن است که پاپ اخيراً درگذشته لقب «قديس» بگيرد؟ اکنون که می شود به قداست زنان و مردان زمينی «رأی» داد، آيا کورش بيشتر شايسته ی قديس بودن است يا پاپی که در گذشت و آقای محمد خاتمی هم، بعنوان نماينده حکومت اسلامی، برای ادای احترام به او در مراسم تدفين اش شرکت کرد؟

و، آنگاه، در پی اين آگاهی رسانی و تشريح است که می توان به مفاهيم معنوی وجود «سد سيوند» هم اشاره کرد. می توان به مردم ايران گفت که اين سد، در واقعيت خود، ديواری است که بين ما و گذشته ی ما کشيده شده است؛ ديواری که راه های وصول ما به بزرگترين زيارتگاه ملی مان را می بندد و آن منطقه را در آب فرو می کشد.

يادمان باشد که ديوارها هميشه تنها بين دو واقعيت ملموس کشيده نمی شوند. مثلاً، ديوار برلين نه تنها بين نيمه شرقی و نيمه غربی آلمان، که بين ديکتاتوری و دموکراسی کشيده شده بود، بين انقياد و آزادی. ديوار سيوند هم برای يک جدائی افکنی فرهنگی آفريده شده است و بهمين دليل، به خيال من، از اين پس نبايد اين حائل و حاجب و حجاب و مانع را «سد» ناميد، بلکه بايد از آن بعنوان «ديوار سيوند» نام برد ـ ديواری که می خواهد ما را از هويت و هستی تاريخی مان جدا کند؛ ديواری که در پشت خود به کشتن و غرق کردن يادگارهای دوران سرفرازی و شکوهمندی فرهنگی ما مشغول خواهد شد.

و، اگر چنين شود، در اين سوی ديوار، ملتی بی ريشه و تاريخ خواهند زيست که، آب های گرد آمده در آن سوی ديوار، شناسنامه شان را شسته و جام جهان نمای فرهنگ شان را بر سنگ کوبيده و پريشيده است. پس، تا دير نشده، بايد اين شعله را هر لحظه فروزان تر کرد و به حافظ خودمان گوش فرا داد که همچنان می گويد:

ز ملک تا ملکوتش «حجاب» برگیرند

هر آنکه خدمت «جام جهان نما» بکند.